طالبانی ساختن قدرت
گروه طالبان با تصرف نمودن پایتخت کشور به تاریخ 26 سپتمبر سال 1996 و از بین بردن ریشه های افکار آزاد و بنا نهادن خرد ستیزی، در مدت زمان کوتاهی مبدل به یک قدرت حاکم و زورمند در سه چهارم حصه جفرافیای افغانستان گردید. حلقه رهبری طالبان را طلاب مدارس پاکستانی با افکار مقید مذهبی، قومی و بنیاد گرایی چون ملا محمد عمر (رهبر)، ملا محمد ربانی (رئیس شورای کابل)، ملا احسان الله (عضو شورای داخلی)، ملا محمد (والی قندهار)، ملا پاسانی (عضو شورای داخلی)، ملا وکیل احمد (عضو شورای مرکزی)، ملا محمد غوث (رهبر سیاسی لوگر)، ملا فاضل احمد (رئیس امنیت ملی) و غیره تشکیل میداد که در حقیقت مجریان پروژه طالبانی ساختن افغانستان بودند. نتیجه حکمرانی این گروه همانا از بین رفتن هزاران انسان، به آتش کشیدن خانه و کشتزارمردم، ریشه کن ساختن فرهنگ و تمدن در افغانستان، و ایجاد یک وضعیت بحران زا در منطقه و جهان بود.
با فروپاشی حکومت طالب و ایجاد حکومت جدید، شکل گیری مجدد طالب امر محال دانسته میشد و باور اکثریت بر این بود که دیگر پدیده شومی بنام طالب در محدوده جفرافیایی افغانستان و جهان وجود نخواهد داشت. کشور های پس از جنگ همیشه در تلاش ایجاد برنامه های توسعوی اقتصادی، کاریابی و عمران بوده اند، لیکن متاسفانه حکومت پس از جنگ در افغانستان هیچ نوع بدیل و راهبردی پیرامون توسعه اقتصاد، امنیت و بازسازی نداشته و در حقیقت ایجاد حکومت جدید، تشکل مجدد طالب در قالب دیگری بود. ماهیت متناقض حکومت، انعطاف پذیری رئیس جمهور در برابر طالب، و عدم انسجام مفکوره های سیاسی در برابر طالب افزونی بر نگرانی ها بود. قراین و برخورد های سلیقه ای حکومت بعد از طالب، به خوبی تمایل رئیس جمهور را در به قدرت رسانیدن طالب نشان میدهد. مفکوره و طرح امتیاز دادن به طالب از مبدای حکومت حامد کرزی توسط شخص رئیس جمهور چندین بار مطرح گردیده است. در سال 2008 میلادی افشای طرح مذاکره مستقیم دولت و طالبان با میانجیگری عربستان سعودی باور مردم را بر طالبانی ساختن قدرت بیشتر ساخت و حکومت در این راستا از هر نوع امکانات استفاده نموده و حتی در رسانه ها از ادبیات نرم در مقابل طالب کار گرفته و نهایت امر را در خوب جلوه دادن طالب به خرچ میداد. حکومت افغانستان با برگزاری شورای عالی صلح در مشوره با پاکستان پروسه طالبانی ساختن قدرت را مشروعیت بخشیده و در راستای امتیاز دهی طالب عملا دست بکار شد.
حکومت افغانستان خود را حکومت مردمی و حامی دفاع از حقوق مردم دانسته و با ترفند سالاری مطلق در حق دادن به طالب فعالیت دارد. یکی از عملکرد های اساسی حکومت مردم سالاری که در اولویت امر قرار دارد دفاع از حقوق اولیه مردم و نهادینه ساختن آزادی میباشد. حکومت پس از طالب بدون در نظر داشت خواست اکثریت و اصول دموکراسی فعالیت های جانب دارانه اش را به نفع طالب افزایش داد و حتی منجر به برکناری کسانیکه در برابر طالب و پاکستان جدیت نشان میداد گردید که بر کناری امر الله صالح رئیس امنیت ملی و حنیف اتمر وزیر داخله مهر صحه بر طالب سالاری حکومت میگذارد. مردم افغانستان طالب را به حیث دشمن و مسئول بحران های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و امنیتی میدانند، خواست اکثریت که یکی از اصول حکومت مردم سالار میباشد، در محکمه کشانیدن و برخورد جدی نظامی با طالب است، لیکن حکومت بدون در نظرداشت خواست مردم طالب را برادر ناراضی خطاب کرده و مذاکرات پشت پرده با طالب در ارگ ریاست جمهوری بیشتر گردید. تقریبا نیم دهه حکومت مستقیم طالب مولد بحران های عمیق در افغانستان بوده و هزاران فرد بدون این که بدانند گناه شان چیست به قتل رسید. سوال این جاست که حکومت افغانستان بر اساس کدام دلیل مشروع میخواهد طالب را امتیاز داده و با آن ها مذاکره نمایند؟ پس چه کسی و کدام نهادی بر خواست های اکثریت مردم پاسخ خواهند گفت؟
پیامد های طالبانی ساختن قدرت و امتیاز دهی برای طالب در برگیرنده پیامدهای ذیل خواهد بود:
1. به درازا کشیدن بحران در کشور و توسعه جهانگیر آن
طالبان با نگرش های بنیاد گرایانه مذهبی، عدم تفکر خلاق سیاسی و اجتماعی، قوانین متضاد با اصول دموکراسی، و تمامیت طلبی سیاسی هیچ گاهی خواهان همگام بودن جغرافیای تحت رهبری اش با اصول دموکراسی، حقوق زن، و روابط با جهان غرب نیستند آنها این همه را مسایل شیطانی و کفر آمیز مینامند و این در حالیست که عدم موجودیت دموکراسی، نهاد های حقوق بشر، روابط با سایر کشور ها، و نپذیرفتن اصول بشری بحران را در عرصه روابط سیاسی و بین المللی، امنیت ملی، اقتصاد، تکنالوژی، فرهنگ و تمام موارد افزون می بخشد. طالب با نظریات بنیاد گرایانه دینی و اعتقادات اسلامی در برابر غرب آرام نخواهد بود و مطمینا حملات مخرب انتحاری و نظامی و عقاید کفر ستیزی شان جهان را به چالش خواهند کشید.
2. بروز تنش های سیاسی
با دعوت نمودن طالبان به حکومت و در حقیقت امتیاز دهی برایشان، گروه های سیاسی، نهاد های مدنی و حقوقی واکنش های صریح شان را نشان داده و خواهند داد. اکثریت اعضای شورای عالی صلح با طالب یا کسانی اند که خود عضو تحریک طالبان بوده و یا افراد مورد اعتبار پاکستان اند، حکومت افغانستان هیچ گاهی در رابطه به تدویر شورای صلح از مجرای قانونی آن با مردم مشوره ننموده و اعضای از قبل انتخاب شده این شورا را دستور فعالیت های به نفع طالب داده و حتی هیاتی را به زندان گوانتانامو جهت رهایی سران طالبان اعزام نموده است. این همه طالب گرایی حکومت باعث تنش ها و نا بسامانی های سیاسی میگردد. بیشتر احزاب سیاسی و یا گروه های جهادی در افغانستان احزابی و گروه های اند که تحت چتر مقاومت با طالبان جنگیده و تلفات سنگین را متقبل شده اند، این احزاب سیاسی به هیچ وجه با طالب تعامل نخواهند کرد که این خود نشانه بروز تجدید جنگ های داخلی میباشد.
3. دفن دموکراسی
قوانین انسانی و مقوله های دموکراسی جایگاه مجرم و جرم را به صراحت مشخص ساخته است که بر این اساس جرم "عبارت از هر فعل و یا ترک فعلی که نظم و آرامش اجتماعی را مختل سازد و قانون نیز بر آن مجازاتی تعیین نموده باشد، است ". اصل دموکراسی؛ حق تلفی و تخطی از قوانین اجتماعی را جرم دانسته و بر این اساس گروه طالبان مجرم درجه اول محسوب میگردند. به خون کشانیدن هزاران فرد، پیاده نمودن اراده های بیرونی در کشور، ریشه کن ساختن حقوق زن، نا دیده گرفتن خواست های مشروع مردم و از بین بردن ارزش های فرهنگی یک کشور بزرگترین جرم در قوانین انسانی و اسلامی محسوب میگردد، تشریک قدرت با طالب خود بر خلاف معیار های دموکراسی بوده و از جایگاه مشروع قانونی برخوردار نیست پس آیا سهیم ساختن یک مجرم و در کل یک گروه تروریستی در نظام، جز از معیار های پذیرفته شده دموکراسی است؟ چی تظمینی وجود دارد که طالب با پیوستن به حکومت افغانستان دست از کشتار مردم بیگناه کشیده و در چهارچوب اصول انسانی پا گذارده و مطابق اصول دموکراسی رفتار نمایند؟
4. افزایش بنیاد گرایی دینی
طالبان با مفکوره های سخت مذهبی و عدم مفکوره های آزاد جهان بینی که باعث عقب گرایی در اندیشه های نوین اجتماعی میگردد، استوار است. بنیاد گرایی دینی تا حال به نفع هیچ بشری نبوده است و حتی خود دین نیز هیچ منفعتی از این اصل نبرده است. طالبان خواستار امارت مسلمانی تحت رهبری یک امیر و یا خلیفه میباشند که تطبیق آن در جهان امروزی کاری بسا مشکلی است. تیوری پردازان دینی طالبان، در جامعه امروزی افغانستان هیچ امری را بر مبنای عقاید و اصول اسلامی نمی دانند و دموکراسی را ترویج دهنده الگو های غیر دینی میدانند. فرهنگ و جامعه امروزی افغانستان در تضاد با اندیشه های نظام طالبانی میباشد، از سوی دیگر حظور نیروی های خارجی (به گفته طالبان کفار) در افغانستان برای طالب تحمل پذیر نیست و این گروه با عقاید جنگ علیه کفار و ترویج مفکوره های بنیادی، مکتب بنیاد گرایانه دینی را چاق تر نموده و بر مقاصد زد بشری استفاده خواهند نمود.
5. تبدیل شدن افغانستان به میدان دایمی جنگ
تفکر دموکراسی ستیزی طالب و مداخله و حمایت پاکستان از طالب هیچ گاهی این گروه بنیاد گرا را در برابر غرب و تفکر نوین بشریت آرام نخواهد گذاشت. از سوی دیگر جهان غرب دیگر جنگ را در کشور هایشان نمی خواهند و بر این عقیده اند که هر گاهی اگر کشور هایشان در برابر خطر تروریست قرار گیرد، پس باید میدان جنگ در برابر تروریست کشور دیگری باشد نه کشور های خود شان، بر همین اساس افغانستان را میدان جنگ خود دانسته و جنگ ادامه خواهد داشت.
در ماده ششم قانون اساسی افغانستان آمده است که "حاکمیت ملی در افغانستان به ملت تعلق دارد که به طور مستقیم یا توسط نمایندگان خود آن را اعمال میکند" حکومت بعد از طالب در افغانستان، هیچ گاهی خواست مردم افغانستان را در تحکیم عدالت و منافع ملی در نظر نگرفته و بدون در نظر داشت خواست مردم و یا نماینده گان مردم مجری فعالیت های که منافع طالبی آن بیشتر است، بوده. اگر امروز در افغانستان نظر سنجی در رابطه به امتیاز دهی به طالبان صورت بگیرد، اکثریت مطلق نفوس این کشور خواهان محاکمه طالب است نه خواهان مذاکره با طالب، خواست ملت افغان در تحکیم حاکمیت ملی هیچ نوع جایگاهی نداشته و قانون اساسی کشور همانند سمبول بوده و صرف ماهیت ظاهری دارد. در ماده ششم قانون اساسی افغانستان تصریح میدارد که "دولت به ایجاد یک جامعه مرفه و مترقی بر اساس عدالت اجتماعی ، حفظ کرامت انسانی ، حمایت حقوق بشر، تحقق دموکراسی ، تامین وحدت ملی ، برابرى بین همه اقوام و قبایل و انکشاف متوازن در همه مناطق کشور مکلف میباشد"
کلماتی که در این ماده بیشتر چشمگیر است همانا ایجاد یک جامعه مرفه و مترقی، عدالت اجتماعی، حمایت حقوق بشر، تحقق دموکراسی، و تا مین وحدت ملی میباشد. مذاکره پشت پرده رئیس جمهور با سران طالب، عفو جنایات طالب، رها نمودن زندانیان طالب، سوختاندن مکاتب، حملات دهشت افگنی، آدم ربایی توسط طالب، تخطی از قانون اساسی کشور، و نپذیرفتن اصول دموکراسی چطور میتواند با این ماده قانون اساسی وفق داشته باشد. این همه اعمال در مکاتب انسانی و اسلامی جرم شمرده شده و برای هر جرم جزایی نیز تعیین گردیده است لیکن حکومت افغانستان با وجود قانون شکنی های متعدد امتیاز مثبت را بدیل جزای طالب میداند. سهم دادن طالب در قدرت هیچ منفعتی برای این ملت نخواهد داشت و منجر به بی همه چیز ساختن ملت میگردد، پس این بر ماست تا همانند سایر ملت های آگاه حق خود را شناخته و از آن در راستای تحقق عدالت و رفاه این ملت استفاده نماییم.
نوشته شده توسط عصمت الله کوهسار در هفتم اسفند 1389 ساعت 3:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ترفند سالاری سال های مملو از رنج و عذاب حکومت طالب تازیانه هولناک تعصب، ظلم، حق تلفی و ذلت را تا پوست و استخوان مردم حماسه آفرین این سرزمین کوبانده و خاکستر یاس و نا امیدی بر چهره های معصوم اجنبی ستیزیان کشور آشکار بود. پس از فروپاشی حکومت طالبان در نوامبر سال 2001 و روی کار آمدن حکومت جدید، شگوفه های امید زنده گی و آزادی بر قلوب مردم افغانستان شگفته و همه چشم براه یک افغانستان آزاد و آباد بودند. سرازیر شدن ده ها هزار نیروی خارجی و کمک های مالی کشور های خارجی و بخصوص آوازه ایجاد یک حکومت مستقل بر مبنای دموکراسی مردم را بیشتر به یک زنده گی آرام مژده میداد،همه بر مردمی بودن حکومت جدید و کار کرد آن بر اساس اصول دموکراسی اعتبار داشتند، لیکن در آن زمان هیچ کسی نمی دانست که ایجاد این حکومت جدید خود یک مشکل جدی برای مردم خواهد بود. ایجاد حکومت پس از طالب از مشروعیت قانونی بر خودار نبوده و اولین جعل و تزویر که باعث نگرانی ها گردید همانا به قدرت رسیدن رئیس جمهور با بدست آوردن دو رای در مقابل ستار سیرت ازبک تبار که یازده رای موافق بدست داشت، بود البته در جلسه بن غرب ترجیح میداد تا حامد کرزی به کرسی قدرت تکیه زند، که همان شد. جامعه ملل، کمسیون حقوق بشر، جامعه مدنی و صد ها مرجع حقوقی، قضایی و سیاسی از ترفند بندی های حکومت کرزی که با زیر پا نهادن اصول دموکراسی به قدرت رسید صریحا آگاه بودند لیکن هیچ مرجعی صدای حق را در این رابطه بلند نکرده و جهل مرکب اختیار نمودند. حاصل جلسه بن تشکیل لویی جرگه اضطراری و ایجاد دولت غیر افغانی و غیر مردمی بود و این در حالی بود که مردم برگزاری انتخابات شفاف در کشور را یک گام مهمی در فرآیند ایجاد یک دولت ملی و مردمی میدانستند. بدون شک افغانها نیاز مبرم به صلح، دموکراسی و اقتصاد پویا داشتند که دولت را مجری این همه نیاز های شان میدانستند، لیکن دولت بدون در نظر گرفتن خواست های مردم دریچه فورمول های باطل قومی و سیاسی را به روی مردم گشود و این درست زمانی بود که مردم دیگر چشم امید بر دولت کرزی نداشتند و کاخ های بلند امید و آرزو ها در اذهان و قلوب مردم فرو ریخت. با پشت سر گذراندن دور اول ریاست جمهوری، ترفند سالاری در حکومت به شکل واضح آن هویدا گردیده و اعتبار مردم در فرومانده گی دولت بیشتر گردید، هیچ امری بر اساس اصول دیپلماسی و روند های شفاف سیاسی به پیش نمی رفت، در قبال امور یا از سلیقه های شخصی و یا از دیکته سیاست ها و نهاد های بیرونی کار گرفته میشد. این ترفند سالاری نه تنها در حکومت افغانستان محسوس بود، بلکه قوت های خارجی نیز این اساس را دنبال میکردند. قوت گرفتن طالب و سیاست های چند جانبه غرب در مقابل طالب و بخصوص پاکستان، اساس یک نوع بی اعتمادی و عدم تفاهم سیاسی را بنا نهاد. حکومت جدید همانا حکومت بر مردم بوده نه حکومت برای مردم، یعنی به دست آوردن مزایا و امکانات برای سطح رهبری تا آنچه می خواهد انجام دهد و مردم تسلیم باشد. در انتخابات دور دوم ریاست جمهوری تقلب به طور گسترده صورت گرفت و هیچ نوع ارزشی بر رای مردم پرداخته نشد که این خود نشانه از فرمانروایی محض یعنی حکومت بر مردم را نشان میداد. تقلب به نفع رئیس جمهور به شکل مستند آن در رسانه ها نشر گردید و حتی مراجع خارجی بر تقلب گسترده انتخابات ریاست جمهوری مهر صحه گذاشتند، لیکن حکومت ترفند سالار با مهارت های تمام، قضیه را به دست فراموشی سپرده و هیچ نهاد حقوقی و یا قضایی با این تقلب گسترده و یا اصول شکنی قانون به شکل قانونی آن رفتار نکرده و در عوض حکومت تلاش نهایی اش را در مردمی شمردن حکومت با جعل وتزویر به خرچ داد و این در حالی بود که مردم همه میدانستند که حکومت مذکور دیگر مردمی نیست. مشخصه های حکومت مردمی مکلف بودن و حسابدهی حکومت در مقابل مردم، نقش داشتن مردم در مشروعیت حکومت، نقش داشتن مردم در تحقق بخشیدن حکومت، ارزش دادن به حقوق مردم، و به رسمیت شناختن رای مردم میباشد که هیچ یکی از این مشخصه ها در حکومت خود کامه و خود ایجاد محسوس نیست و رابطه میان حکومت و حکومت شونده گان این است که در یک طرف تسلیم محض و در طرف دیگر فرمانروایی محض وجود دارد. ترفند سالاری که همانا پیوستن به جعل و تزویر به عوض کاربرد رهنمود های قانونی و اصول دموکراسی است، یکی از مشخصه های حکومت های ضعیف و وارداتی میباشد. حکومت های ضعیف دارای مشخصه های ذیل میباشد که این مشخصات در حکومت کرزی عملا محسوس است. اول: عدم طرح و عملکرد شفاف و اصولی پیرامون امورات کشور و بی برنامه گی مطلق. حکومت های ضعیف بخاطر نداشتن ظرفیت های علمی و کادر های مسلکی از بی برنامه گی مطلق و نداشتن طرح و عملکرد در قبال مسایل کشوری برخوردارند. این امر باعث ضعف در امورات حکومت گردیده و خود مولد یک بحران طویل المدت در نظام میباشد. دوم: ترفند سالاری و پیوستن به جعل و تزویر. یکی از وسایل دفاعی حکومت های ضعیف ترفند سالاری و پیوستن به جعل و تزویر میباشد که عدم پروسه شفاف امور همچو حکومت ها را توصل به دروغ و جعل بخاطر بقای همان حکومت میسازد. سوم: نبود عزم و اراده مستقل و انعطاف پذیری در برابر دیکته های وارداتی. عزم و اراده مستقل یک حکومت سر نوشت ساز ترین نکته پیرامون مشکلات یک نظام میباشد، کشور های با ثبات و مترقی حاصل عزم و اراده مستقل حکومت های مردمی میباشند و در ضمن ما تحت بودن کشور های ضعیف در مقابل کشور های قدرت مند و انعطاف پذیری در برابر دیکته های وارداتی یک امر طبیعی و یا یکی از شاخص های حکومت های ضعیف بوده که در تمدید بحران یک نظام نقش عمده دارد. چهارم: نبود منافع ملی. یکی از وجوه مشترک در یک ملت منافع ملی کشور میباشد. متاسفانه تا به حال در افغانستان تعریف مشخص از منافغ ملی نداریم. چند پارچگی ملت و برتریت طلبی قومی، منافع را بر اساس سلیقه های گروهی و قومی تقسیم بندی نموده است. پنجم: تشکلات غیر مردمی حکومت و فاصله میان حکوت و مردم. حکومت مردم سالار یکی از فراگیر ترین نظام ها بوده که رای مردم در تعیین زعیم شان سرنوشت ساز میباشد، لیکن رای مردم در حکومت های خود کامه و ضعیف جایگاه عالی ندارد و این امر باعث فاصله گرفتن مردم از حکومت میباشد. ششم: بافت های محدود المنفعت سیاسی و غیر شفاف. حکومت های غیر مردمی و خود ایجاد متشکل از بافت های مشخص و غیر شفاف میباشد و منافع ملی که همانا خواست رعیت میباشد به دست فراموشی سپرده میشود. تمام منافع در محور یک محدوده خاص سیاسی و غیر شفاف میچرخد که بجز از منافع همان حلقه سیاسی چیزی دیگری در اولویت کاری شان وجود ندارد. حکومت مشروع به حیث عالیترین نهاد سیاسی، اقتدار و حاکمیت ملی و سیاسی در یک نظام را به عهده دارد، حکومت به حیث یک قرارداد اجتماعی بین خود و مردم منعقد میباشد که بدینوسیله شهروندان خود را ملزم به پیروی از اصول و دساتیر حکومت میدانند و حکومت نیز تعهد بر فراهم آوری امنیت، رشد متوازن در تمام عرصه ها، و فراهم آوری شرایط زنده گی برای شهروندان را دارد لیکن حکومت افغانستان بر هیچ یک از اصول و یا ملاک های یک حکومت مشروع عمل نکرده و هیچ امری در صلاح و خیر مردم صورت نگرفته است، یکی از معیار های مشروعیت یک حکومت همانا رضایت شهروندان میباشد، که حکومت فرض خود را در قبال شهروندان نتوانسته به خوبی اجرا نماید تا رضایت رعیت را کسب نماید. امنیت و اقتصاد از نیاز های مبرم مردم میباشد که حکومت تا حال حتی رضایت نسبی شهروندانش را نیز در این زمینه به دست نیاورده است، در حقیقت حکومت یک لانه امن برای دهشت افگنان است. مراجع امنیتی کشور چندین بار دشمنان قسم خورده این سر زمین را زندانی نموده لیکن بعد از مدت زمانی بطور مرموز از زندان های شهر رها گردیده و دو باره به فعالیت های دهشت افگنی عمل نموده اند. مکاتب بشری ریشه مشروعیت حکومت را "خواست مردم" و اراده اکثریت را حاکم بر جامعه میدانند، خواست مردم در بوجود آمدن یک حکومت مردمی و به کرسی نشاندن اهداف مشروع شهروندان با بی حرمتی به رای و حقوق شهروندان پایمال گردید. تفاوت عمیقی میان اهداف، عملکرد، و شعار های حکومتداران ضعف در مدیریت حکومت و بحران سیاسی را بیشتر و عمیق تر ساخته و نظام را بسوی یک بحران فاجعه زا سوق میدهد. تمایل حکومت در عفو طالبان و در حقیقت به قدرت رساندن طالب فاصله عمیق میان حکومت و افغانانی که خانه ها و مزرعه هایشان توسط طالب به آتش زده شد، جوانان شان سر بریده و آثار تاریخی شان به نابودی کشانیده شد، ایجاد نموده است. مردم این مرز و بوم قربانی های گرانبهای در برابر طالب داده و خواهان عدالت در این رابطه میباشند، لیکن سوال این جاست که این عدالت خواهی توسط کدام نهاد صورت گیرد؟ توسط حکومت غیر مردمی افغانستان؟ و یا نهاد های مهر بردهان حقوق بشر و غیره؟ تداوم حکومت ضعیف پیامد های بحران زای ذیل را برای کشور خواهد داشت: 1. بی ثباتی سیاسی و ترور افکار منظبط سیاسی. 2. نبود امنیت سراسری. 3. مداخله آزادانه و خودکامانه کشور های همسایه. 4. ایجاد میدان جنگ برای کشور های جهان. 5. بوجود آمدن بحران اقتصادی و بقای آن. 6. چند پارچگی اقوام و تشدد فورمول های باطل قومی. 7. انحصار قدرت و برتریت طلبی قومی. 8. و ایجاد هزاران بحران و معضله دیگر که هیچ قانون و هیچ تیویری این بحران ها را حل نتواند.
نوشته شده توسط عصمت الله کوهسار در بیست و هشتم بهمن 1389 ساعت 3:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ما به کجا روانیم؟
شب قبل ( ۲/۳/۱۳۸۹) برنامه کنکاش تلویزیون طلوع سقوط هوا پیمای شرکت پامیر را مورد بحث قرار داده بود که نماینده شرکت هوایی پامیر، نماینده هوانوردی، یکتن از فامیل های قربانیان این حادثه و آقای داود سلطانزوی نماینده مردم در مجلس در این بحث شرکت داشتند. در این برنامه هیچ نوع جواب درست و حسابی از طرف نماینده شرکت پامیر و هوانوردی در رابطه به سقوط این هوا پیما داده نشد بلکه جواب ها نیز غیر مسلکی و بی محتوا بود. بهر صورت بحث ما روی این افراد و جواب های غیر مسلکی شان نیست، بلکه بحث ما روی صحبت های جناب آقای نماینده مردم آقای سلطانزوی است.
این بر همه هویداست که افغانستان در پنجه های قدرتمند تهاجم فرهنگی و لسانی غرب خرد و خمیر شده است و روز به روز همه شاهد گسترش این تهاجم هستیم. اثرات فرهنگ غرب بالای همه طبقات این جامعه تأثیر پزیر بوده، حتی بالای روشنفکران و نمایندگان مردم که الگوی برای مردم عام هستند این ها هستند که باید فرهنگ و ارزش های زبانی و تمدن را ترویج دهند . در صحبت های دیشب آقای سلطانزوی کلمات بسیار زیاد انگلیسی دیده میشد، برای من مشکل بود که تفکیک کنم که آیا سلطانزوی نماینده مردم افغانستان است و یا نماینده غربی ها چون ایشان بیشتر کوشش میکردند که از کلمات انگلیسی چون Investigation، Management،Investigate،Airlines
Black box و غیره استفاده نمایند و این کلمات و چند کلمه دیگر انگلیسی چندین بار توسط ایشان استفاده گردید. نمیدانم ایشان که نماینده مردم هستند با این طرز صحبت چی را ثابت میساختند؟ آیا ایشان میخواستند که مهارت زبان انگلیسی خود را بروی دیگران بکشاند؟ و یا شاید هم لسان دری خود را درست نمی داند.
اگر افراد عادی این سرزمین این طور انگلیسی نمایی نماید از آنهاگله نخواهد بود لیکن ایشان نماینده مردم در مجلس هستند و این جای بسا تاسف است که یک نماینده مردم در ترویج و گسترش فرهنگ بیگانه ها سهیم باشد. زمانیکه ایشان در این برنامه صحبت میکردند هزاران نفر این بحث را مشاهده مینمودند شاید برای آنها نیز این بحث مبهم بوده باشد چون اکثر مردم انگلیسی نمیفهمند و در ضمن اشخاص دیگر بخصوص تعدادی از جوانان از ایشان تقلید خواهند نمود و کاربرد کلمات انگلیسی را در زبان دری بیشتر خواهد ساخت. لسان دری خود یک لسان تقریبا غنی بوده و من مطمین هستم برای کلمات انگلیسی که ایشان استفاده نمودند در دری نیز کلماتی وجود دارد و این جای افتخار میبود اگر ایشان از کلمات اصیل زبان خود استفاده می نمودند و چند فرد دیگر از ایشان تقلید میکرد. آیا فکر نمی کنید این چنین انگلیسی نمایی ها در رسانه ها نتیجه مخرب و منفی بر زبان های مروج کشور خود مان خواهد داشت؟ امروز اگر سیاست مداران دولتمردان ما متمدن بودن شان را با استفاده چند کلمه انگلیسی به مردم نشان میدهند قابل تاسف و شرمساریست. آنها فکر میکنند که با استفاده کلمات غربی به خود یک نوع ارزش و درجه قایل شده اند لیکن این افراد بی خبر از آن اند که تیشه به ریشه فرهنگ و تمدن خودشان میزنند و خود را به جز از یک شخص بی همه چیز و حقیر چیزی دیگری ثابت کرده نمی توانند.
ما به کجا روانیم؟ چیست زبان و فرهنگ ما؟ کیست فرهنگیان ما؟ این ها همه سوال های گنگ و پیچیده بوده که در اذهان من و تو که درک از اصالت فرهنگ و تمدن خود داریم میپیچند من و تو که صرف یک محصل، یک وبلاگ نویس و اقلا یک انسانی که ترس از مهو زبان و فرهنگ خود داریم این همه را میدانیم. پس چرا این همه بزرگ مردان که خود را نماینده مردم و یا اشخاص روشنفکر خطاب میکنند توجه به این موضوع نداشته و این چنین زبان زیبای دری را با این زیبایی اش یک چهره غربی داده بی ارزش میسازند؟ چرا این همه مردم علاقه به غربی شدن دارند؟ آیا شرقی بودن گناه است؟ این همه غرب پرستی ها نه فرهنگ، نه تمدن، نه زبان و حتی ارزشهای انسانی را از ما دور خواهد ساخت.
ما به حیث یک انسان متعهد باید در پی حراست زبان، فرهنگ و تمدن اصیل خود باشیم و اگر ما بتوانیم این چنین تهاجم های فرهنگی را مهار سازیم در حقیقت این خود یک جهاد مقدس است. روز به روز این سرزمین مورد تهاجم فرهنگ بیگانه ها قرار گرفته تمام ازرش های فرهنگی خود ما رو به نیست و نابود شدن میرود. بیاید همه این جهاد را پیشه قرار داده و این سرزمین را از چنگال فرهنگ غرب نجات داده و در ترویج زبان خود ما شب و روز کار کنیم. به امید روزی که این جهاد در ضمیر و وجدان هر افغان زنده گردیده و ما بتوانیم خود را دیگر بی فرهنگ معرفی ننمایم.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش؛ باز جوید روزگار وصل خویش
نوشته شده توسط عصمت الله کوهسار در سوم خرداد 1389 ساعت 2:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حماسۀ شهيد عزيز طغيان
این زندگی نامه توسط همصنفی عزیز طغیان نوشته شده است
عزيز توده ها، طغيان انقلاب
و عزيز زادگاهش
عزيز درسال ١٣٢٨ درخانواده ای حاتم بيگ که يک زميندار بزرگ ولسوالی لعل و سرجنگل ولايت غور و يکی از
توانمند ترين خانهای سلسله کوه های مرکزی کشور بود، ديده به جهان گشود. بخش های وسيعی ازمناطق لعل و
سرجنگل که طبعيت زيبايی دارد به اين فيودال بزرگ مربوط بود. بعد از ترور وحشيانۀ عبدالرحمن خان بالای مليت
هزاره، حاتم بيگ از جملۀ آنانی بود که با دولت عبدالرحمن خان کنار آمده، ملک و جايداد و نفوذ اجتماعی اش را
حفظ کرد. بعد از مرگ حاتم بيگ پسران او: ميربيگ، خادم بيگ (پدرعزيزشهيد) و نوروزعلی، قلمرو پدر را به سه
بخش تقسيم کرده و هرکدام بر بخشی بصورت خود مختار حکومت می کردند. اگر گاهی ضرورت می رفت، پسران
حاتم بيگ پای مشوره نشسته و تصميم جمعی می گرفتند. قريه ها، قصبه ها و خانوار های زيادی شامل اين قلمروها
می شدند. اهالی اين قريه ها وقصبه ها اجازه نداشتند بدون تصميم ارباب شان به کاری دست زنند و يا از قلمرو وی
فرار نمايند. تاخت و تاز بر جان، مال و نواميس مردم از جمله کار های عادی اين خانها بود. زدن و بستن، کشتن و
تاراج و حتی جنگ اندازی دهقانان وابسته به زمين سرگرمی های اين فيودالان را می ساخت.
خادم بيگ پدر شهيد عزيز، مانند پدر و هر دو برادر ديگر، زنان نکاحی و غيرنکاحی متعددی داشتند. خادم بيگ سه
زن نکاحی و چندين زن غير نکاحی داشت. مادر عزيز زن اول نکاحی خادم بيگ بود که از او پسرانی بنام های
قاسم و کريم نيز داشت. عزيز و کريم هر دو به خاطر آزادی ميهن وتحقق انقلاب جان باختند ولی قاسم در پای
رقابت احزاب اسلامی کشته شد. خادم بيگ نه تنها نمونه يک فيودال هزاره در مرکز افغانستان يعنی غرجستان بود
بلکه نمونه ای از پايه های دولت فيودالی وابسته نيز بود. خادم بيگ چون هر فيودال ديگر هرچه از دستش می آمد به
دهقانانی که به زمين او وابسته بودند روا می داشت. اگر احيانأ دهقانی می خواست که شکوه ای از دل برون کند، در
قدم اول توسط ارباب منطقه و در قدم دوم توسط ولسوال مربوط دستگير و زندانی می شد. زيرا ولسوال منطقه
درتبانی با فيودال محلی به سرکوب توده ها مشغول بودند.
عزيز، نوری که در ظلمتکده تابيد
عزيز در چنين اوضاع و احوالی به مثابه مشعل انقلاب در متن ضدانقلاب تولد يافت. اين طفل نوری بود که در
ظلمتکده تابيد. چنانچه خادم بيگ می گفت وی در دل پدر مهر و محبت دوگانه افگنده بود. محبتی که از جاذبۀ اين
طفل هوشمند نشأت می کرد و دلهره ای مشکوکی که از آينده عزيز در قلب پدر رخنه کرده بود. چه پدر آثار زوالش
را در چشم اين پسر می ديد. اما تحرک و بيداريی که از صورت عزيز می تراويد بر محبت اش می افزود. محبت
پدری خادم بيگ بر ترس ناپيدای او چيره شده موجب آن گرديد که عزيز چند صباحی بر خوان ناز و نعمت بزرگ
شود. با بزرگتر شدن عزيز ترس ناپيدای پدر او بر محبت پدری اش غالب تر می شد.
عزيز درشش سالگی شامل مکتب ابتدائيه گرديده و سه سال را درمکتب قريۀ نزديک قلعۀ پدر که تا صنف سوم
داشت درس خواند. به تعقيب آن شامل مکتب لعل گرديده و بخاطر ادامه درس در همانجا ماند. تا اين زمان پدر عزيز
دو زن نکاحی ديگر گرفته و مادر عزيز را با خود او روانۀ کابل کرد. پدر عزيز در منطقه چنداول کابل يک حويلی
و مال و منالی از پدر به ارث برده بود. وی هنگام عضويت در پارلمان درهمين حويلی با يکی دو خانمش زندگی می
کرد. در يک گوشه ای اين حويلی دو اطاق محقر به عزيز، برادر و مادرش سپرده شده بود.
عزيز در کابل
در صنف دهم ليسه غازی بودم که عزيز، جوان سرشار از روح زندگی، نيرومند، پر تحرک و بردبار همصنف و
هم چوکی من شد. من که به مليت ديگری تعلق داشتم و از طفوليت در ذهنم بدبينی نسبت به مليت هزاره ترزيق شده
بود از نشستن او در پهلويم راضی نبودم. در روز های اول با شک و ترديد به همديگر نگريسته و زمينۀ هر نوع
نزديکی را برهم می زديم. پدر من دهقان بود و در روزهايی که کارش زياد می شد از رفتنم به مکتب جلوگيری
کرده و مرا بکمک می طلبيد. به اين صورت روزهای زيادی را من به درس اشتراک کرده نمی توانستم و باقی
روزها را به اجبار به نوشتن نوت ايام غيابت می پرداختم. غيابت های زياد من و صرف وقتم در نوشتن نوت سوال
هايی را برای عزيز مطرح می کرد. روزی او از من علت آن همه غيرحاضری هايم را جويا شد. من آنچه را که
واقعيت داشت برايش قصه کردم. عزيز در نوشتن نوت های ايام غيابتم به من وعدۀ کمک سپرد تا فرصت کمی که
من برای مکتب داشتم ضايع نگردد. عزيز در ايام مذکور به همان زيبايی که برای خود می نوشت، برای من نيز
يادداشت می کرد.
ملاطفت او باعث آن گرديد که جای بدبينی من را نسبت به او خوشبينی گرفته و بنيادهای رفاقت و دوستی در قلب
مان گذاشته شود. زمان بسرعت می گذشت و با ارتقای ما از صنفی به صنف بالاتر رفاقت و همکاری های مان نيز
نسج و قوام بيشتر می يافت. محيط کابل زمينه های گوناگون شناخت را برای عزيز باز می کرد. او چون ساير
جوانان با نيروی سرشار عشق به زندگی در اول فاقد هدف و مرام روشن بود. به سينما و فيلم علاقه سرشار پيدا
کرده و از آوازخوان های هندی و پاکستانی زياد خوشش می آمد. گاه گاهی در زير خانۀ حويلی خود به سپورت نيز
می پرداخت. آشنايی با روزنامه ها، مجله ها و کتابخانه های کابل او را به مطالعۀ فراگير می طلبيد. ساعت های
متمادی را به مطالعه می پرداخت و پيوسته بر معلومات و دانش خويش می افزود. ولی کتاب ها ونشريه های دری و
پشتو عطش او را فرو نمی نشاند. لذا در صدد آن شد که زبان انگليسی بياموزد تا ره به جهان وسيع تری بگشايد. وی
نزد شهيد عبدالله عازم مراجعه کرد که استاد زبان انگليسی در ليسه حبيبيه و پيسکور در کابل بود. شهيدعبدالله عازم
از جمله مبارزينی بود که در زمان امين جلاد با گلوله های مزدوران روس به جاودانگی پيوست.
عبدالله، عزيز را نتنها با زبان انگليسی بلکه با انديشه های مترقی نيز آشنا ساخت. عطش عزيزچنان بود که پس از
چندی ساعت های درس انگليسی را کم ساخته به وقت فراگيری انديشه های مترقی افزود. هنوز زمان زيادی نگذشته
بود که عزيز دنبال زبان انگليسی را بکلی رها کرده و همۀ وقتش را صرف آموزش علوم اجتماعی کرد. وی نوشته
ها و آثاری را که بدست می آورد در اختيار من هم قرار می داد. درين هنگام ما در صنف دوازدهم مکتب بوديم و
حلقه های روشنفکری در حال نظم و نسق يافتن بود.
روزی عزيز از من خواهش کرد تا غرض آماده ساختن زمينۀ کار منظم حلقه ای را اساس بگذاريم. همان بود که
شهيد عزيز و شهيد عبدالله با دو دوست ديگر که ايشان هم جام شهادت نوشيده اند در خانۀ ما واقع در حومۀ شهر
کابل به جلسه پرداختيم. جلسه در جوزای ١٣۴٨ با اظهار تعهد و وفاداری اعضای آن به مردم و انقلاب افغانستان
برگزار شد.
عزيز و انقلاب
شهيد عزيز در آغاز زير تأثير احساسات قومی رفته و کينۀ بزرگی نسبت به عبدالرحمن خان داشت و نسبت به زور
گويی بعضی پشتون ها حساسيت نشان ميداد چنانچه در آغاز مغليار تخلص ميکرد که آنرا در تضاد با نام پشتونيار
برگزيده بود. پس از آنکه استاد عبدالله از او انتقاد کرده گفت: مبارزۀ ما مبارزه ای طبقاتيست، نه مبارزه يک مليت
عليه ديگران و منظور ما نجات قاطبۀ مردم افغانستان است نه اين يا آن مليت معيين، بنابرين وی آن اسم بی مسما را
حذف کرده وتخلص طغيان را برای خود انتخاب کرد. شهيد عزيزطغيان ضمن اينکه در حلقۀ ذکر شده مصروف
آموزش بود، مسئوليت حلقات زيادی را در شهرکابل، چهاردهی، شمالی، شيوکی و لوگر به عهده داشت. او پيوسته
افراد جديدی را جلب نموده و در حلقات تشکيلاتی تنظيم می کرد. پابندی و انضباط پذيری شهيد عزيز در امر انقلاب
چنان عميق و مسئولانه بود که من در طول ساليان متمادی به ياد ندارم که در جلسه ای اشتراک نکرده باشد. دلاوری
او در امور خطير تشکيلاتی بی نهايت عالی و کم نظير بود. از هيچ نوع عمل و دستور تشکيلاتی سر باز نمی زد و
برای اجرای هر امر جدی و خطرناکی کانديد درجه اول بود. در اعتصاب ها ومظاهره ها پيوسته حضور داشته و با
دوستان مان در زندان رابطۀ مستقيم تأمين می کرد. انبوه اين مسئوليت ها عزيز را وادار می ساخت که شب و روز
کار کند و کمتر فراغتی داشته باشد. او پيهم می نوشت، می خواند، می آموخت و می آموختاند. صد ها نقل از جزوه
ها ونشريه ها را بدست می نوشت و توزيع می کرد. درست در اوج مبارزات آغاز دهۀ پنجاه مسئوليت های او چنان
افزايش يافته بود که ماه ها نمی توانست مادر و يا برادرش را ببيند. باری بخاطر دارم که سه شبانه روز عزيز بدون
خوابيدن پيوسته می نوشت. زيرا ماشين تحرير، فوتوکاپی و چاپ در اختيار نبود. در جريان اين همه فعاليت او فقط
فرصت هايی را برای نوشيدن چای سبز که به آن خيلی علاقه داشت در نظر می گرفت.
عزيز بمثابه يک انقلابی نمونه زندگی خيلی ساده و فقيرانه داشت، به مشکلات همه دوستان و آشنايان رسيدگی می
کرد. در فرصت های تفريح از کار زياد، فقط با چای سبز و شنيدن آواز مهدی حسن رفع خستگی می نمود. عزيز که
همه مخارج کار سياسی اش را خود تهيه می نمود، دار و ندار زندگی اش را در راه انقلاب صرف کرد. يکی از
ويژگی های عزيز اين بود که او هميشه با يقين کامل برای انقلاب کار می کرد و ذره ای شک و ترديد را بخود راه
نمی داد. به امر انقلاب بی نهايت صادق بوده و لبخند آگنده از ايمان و يقين به پيروزی هميشه برلبانش نقش بسته بود.
عزيز مايۀ دلگرمی و موجب پايه داری روندگان زيادی در راه انقلاب بود و جوانان زيادی را در جريان تعليم و
تحصيل به انديشه های مترقی آشنا و جذب کرد. عزيز بعد از فراغت از ليسه غازی شامل فاکولته ادبيات گرديد و
چون علاقۀ سرشاری به تاريخ جامعۀ بشری داشت، رشتۀ تاريخ و جغرافيه را برگزيد. او از شاگردان بر جسته
دوران خود بشمار می رفت. در ادبيات، سخن و تحليل يد طولا داشت که زيبا نوشتن او نوشته هايش را باز هم
جذابتر می ساخت.
عزيز که به راستی عزيز توده ها بود، در داخل خانواده و در ده و شهر تعداد زيادی را بخود گرويده کرده بود.
برادر و جمع زيادی از خويشاوندان شان نيز در راه پر افتخار عزيز طی طريق می کردند. تأثير وی بر پدر فيودالش
چنان عميق بود که او هم داشت به اعتقاد عزيز نزديک می شد، نشريه ها ونوشته های او را مطالعه می کرد. پدر
عزيز به حرمت و گرويدگی به عزيز مادر او را دوباره مورد شفقت قرار داد. پدر که از اعتقادات عزيزش خبر
داشت می گفت: حيف است که عزيز چون ديگر دوستانش کشته می شود، خوب است که چند صباحی ديدار او را
کنيم. آنگاه اشک اش از ديده می ريخت و حسرت پسرش را می خورد. ولی عزيز در جواب می گفت: ما زود کشته
نمی شويم و اگر هم کشته شويم، باکی نيست. زيرا ما در راه آزادی توده ها جان خود را قربان می کنيم و اين خيلی
مرگ شرافتمندانه است. براستی که هم عزيز و هم برادرش کريم به خاطر آزادی ميهن وانقلاب به شهادت رسيدند.
عزير در وقت وقفۀ جلسه ها پای صحبت دهقانان و کسبه کاران می نشست. وی روز هايی را که به ده می آمد،
درگوشه ای کنار خرمن يا در سايۀ درختی با صميميت خاص به حکايت ها وشکايت های دهقانان گوش فرا می داد،
از آنها می آموخت و به آنها می آموختاند. عزيز در بين خانوادۀ ما هم واقعأ عزيز بود. پدرم او را معلم صاحب
خطاب می کرد و ساعت های متمادی با صفا و صميميت خاصی با او به صحبت می پرداخت. در روز هايی که کار
زياد می شد، شهيد عزيز، شهيد ميرويس، شهيد عبدالله و شهيد شيرمحمد بکمک ما می آمدند. عزيز که از صحبت
دهقانان سير نمی شد، با بايسکلی که داشت ازهمه اولتر می آمد. مادرم که دوستان مرا چون خودم دوست داشت،
برای هر کدام شان پياله ای قيماقی يا کاسه ای ماستی و يا جام دوغی را با نان، بگونۀ معمول در روستاها آماده می
ساخت. عزيز در اولين فرصت رسيدن به ده طفلی را به نزد مادرم می فرستاد و سراغ استحقاق اش را می گرفت،
آنگاه بدنبال کار هايش می رفت. عزيز با دهقانان ده ما چنان رفيق شده بود که اگر چند هفته نمی آمد، همه پريشان
می شدند. شهيد عزيز در تظاهرات دهقانان چهاردهی سهم زيادی داشت که حاصل سياسی آن بزرگ و ارزشمند بود.
يک همصنف و هم پيمان عزيز، شهيد شير محمد، فقير زاده ای از غزنی بود که در صنف سوم فاکولته در يکی از
قريه های دور افتادۀ ولايت خود نامزد شده بود. خسر شيرمحمد که خود دهقان ورشکستۀ بود عروسی شير محمد را
به آن مشروط کرده بود که يا يک مشت پول نقد بپردازد و يا در درو گندم او را کمک کند. برای شيرمحمد که علاوه
بر دروس مسئوليت های بيشمار ديگری نيزداشت هيچ کدام از اين دو شرط مقدور نبود. شير مشکلش را در جلسه
مطرح کرد. شهيد عزيز درين رابطه مسئوليت گرفته با شهيد شيرمحمد روانۀ غزنی گرديدند. آنها هر دو کمر همت
بسته، گندم ها را درو نمودند و خرمن کردند. چون شرط برآورده شد عروسی فقيرانۀ شيرمحمد صورت گرفت و
آنگاه شهيدعزيز به معيت عروس و داماد بکابل برگشت. خانۀ شيرجان حتی بعد از شهادتش به دست خلقيها و
پرچميهای بی مقدار، در خدمت دوستان بود.
عزيز با دهقانان روستاهای لعل و سرجنگل
شهيد عزيز در رخصتی های تابستانی چه در زمان مکتب و چه در دوران تحصيل در پوهنتون به زادگاهش ميرفت
و در ميان دهقانان مصروف فعاليت سياسی می شد. او با دهقانان چنان آميزش داشت که همه بی صبرانه انتظار
آمدن عزيز را می کشيدند. عزيز چون به آنجا می رسيد به همه قريه ها وقصبه های منطقه سر می زد و از حال
دهقانان فلاکت زده احوال می گرفت. معضلات و منازعات فی مابين دهقانان و قريه ها را مدبرانه حل می کرد. حتی
در گرفتن بهرۀ مالکانه با پدر و کاکا های خود به نفع دهقانان جدال و منازعه نموده و به ايشان می گفت که زمين
مال کسی است که بالای آن کار می کند. او در تلاش اعمار مکتب و شامل ساختن اطفال به درس و تعليم بود. عزيز
به صورت واقعی عزيز دهقانان منطقه بود. کار عزيز بسيار منظم و ثمر بخش بود. او به دهقانان درس سياسی می
داد، از ايشان می آموخت و به آنها می آموختاند.
در اوايل دهۀ ١٣٥٠ که خشکسالی و قحطی بيداد می کرد، عزيز قبل از رخصتی تابستانی عزم وطن کرده راهی
منطقه شد. به علاوه از شهيد عبدالله و من هم خواهش کرد که به ولسوالی لعل و سرجنگل مسافرت کنيم. من که دچار
مشکلی بودم سفر خود را به يکی دو هفته بعد تر موکول کردم ولی شهيد عبدالله و شهيد عزيز با هم عازم سلسه کوه
های مرکزی شدند. ده روز بعد من هم بدنبال آنها روانه شدم. سه شبانه روز در موتر باربری منزل زديم و بالاخره
به منطقۀ لعل رسيديم. من که برای بار اول مناطق مرکزی کشور را می ديدم تصوير تازۀ از فلاکت مردمان آن ديار
در ذهنم جای می گرفت و آنچه شنيده بودم به واقعيت قرين می شد. وضع اقتصادی مردم چنان خراب بود که قلم من
از بيان آن عاجز است و آزار مير و ملک و حاکم و ارباب بر مردم چنان ظالمانه بود که حدی نميشناخت.
به صورت معمول هر دو روز بعد موتری از لعل جانب چغچران و يا به طرف کابل حرکت می کرد. چون به لعل
رسيديم پاسی از شب گذشته بود. شهيد عزيز به دوستی به نام ضامن گفته بود که چون من آمدم مرا به خانۀ آنها
رهنمايی کند. درست هفت ساعت در تپه ها و دره های زيبا در روشنايی و صفای مهتاب در طبيعت خروشان
سرجنگل طی منزل کرديم و سر انجام به مرکز قريه رسيديم. قلعۀ خادم بيگ که در دامان درۀ زيبا و مقبولی بنأ شده
چيزی بيشتر از يک قلعه گلی نيست که آنهم شکست و ريخت فراوان دارد. به درون اين قلعۀ بزرگ که اطرافش
مملو از درختان چناراست، بجزعيال و خدم وکيل صاحب کس ديگری اجازه داخل شدن ندارد. زيرا حرم وکيل
صاحب در داخل اين سرا جا دارد.
شهيد عزيز وشهيد عبدالله در بيرون از قلعه خيمه زده و چندين شبانه روز را انتظار مانده بودند. قرار شده بود که
پس از پذيرايی من بايد به تندی سفر را ادامه دهيم، زيرا پدرعزيز درک کرده بود که آمدن اين ها بدون شک صدمه
ای برای او بار خواهد آورد. برای عزيز و عبدالله اخطار کرده بود که هرچه زود تر منطقه را ترک نمايند.
ما هنوز در همين گير و دار بوديم که دهقانی با يک پسر پنج ساله و دختر يازده ساله اش به دربار وکيل صاحب
آمده گفت: "اين دو طفل از سه روز به اينطرف چيزی نخورده اند وجمع ديگری که ازگرسنگی علف خورده بودند
مرده اند. اگر جناب وکيل صاحب مرحمت کند و قدری گندم يا ارزن به قرض برايم بدهند و در ايام فصل آنرا چهار
چند واپس گيرند، از شفقت ايشان بدور نخواهد بود." وکيل که با شکم جلو برآمده اش يک پهلو افتيده و به سلاح های
گوناگونش خيره شده بود، با کرشمۀ خاصی نصوار دهنش را خالی کرده نگاهی به آن پدر و فرزندان گرسنه انداخته
گفت: "اطفال را به حرمسرا تحويل بده و خود دنبال کارت برو، چون اطفال بزرگ شدند ترا واپس دهم." پدر که
آخرين اميدش با اين جواب قطع می شد نگاهی دلخراش به چهرۀ وکيل انداخته گفت: "اگر دو سير ارزن برايم بدهی
در آينده برايت ده سير واپس می دهم. لطفی بکن و اطفال را از گرسنگی نجات بده." وکيل پيشنهاد خود را تکرار
کرد. عزيز که بر پدر برآشفته شده بود و فرجام فکر پدر را از همان آغازش می دانست، درين ميانه درآمده دست
دهقان و اطفال را بگرفت و از پدر دورتر شده گفت: "اگر اين اطفال از گرسنگی بميرند بهتر از اينست که در
اسارت وکيل بمانند." آنگاه به ده ديگری برفت و مشتی گندم فراهم کرده بدست دهقان داد و اطفال را نوازش کرده
علاوه کرد که وکيل تا يکی دو سال ديگر بدون شک اين دخترک معصوم را تصاحب می کرد، آن پسرک را به کار
در مزرعه می گماشت و اين هر دو را در واقع به متاع دو سير ارزن می خريد.
ما از آن قريه رخت سفر بسته روانۀ مناطق دور دستی شديم. در آغاز وارد قريه های قلمرو قاسم بيگ برادرعزيز
گرديديم. عزيز بلافاصله با دهقانان منطقه داخل تماس شده و احوال آنان را جويا شد. درين اثنا خبر ورود عزيز به
قاسم رسيد. قاسم به پيشواز عزيز آمده تا به زعم خودش برای عزيز خير مقدم گويد. شهيد عزيز از قاسم خواهش
کرد که هرچه زودتر به خانه اش برگردد و وی را با دهقانان تنها بگذارد که ايشان گفتنی های خصوصی دارند. قاسم
برگشت و عزيز به درد دل دهقانان گوش فرا داد. دهقانان از دست ظلم قاسم داستان های غم انگيز زيادی برای
عزيز حکايت کردند که من به ذکر يک مثال از آنها اکتفأ می کنم:
دو دهقان که هر دو وابسته به زمين بودند و با زمين خريد و فروش می شدند و در جوار هم کشت و کار می کردند
روزی باهم پرخاش نموده بودند. کسی پيدا نشده بود که مشکل آنها را حل نمايد. ناچار قصه به قاسم بيگ رسيده بود.
قاسم بيگ که چنين حادثه ها را از خدا می خواست و اکثر اوقات هم خودش اين گونه حادثه ها را به صورت تصنعی
و ساختگی خلق می کرد، هردو دهقان را به نفع خود جريمۀ سنگين و کمرشکن کرده و از هرکدام آنها به عنوان
جريمه يک گاو برای خود گرفته بود. گرفتن يک گاو از دهقانی ضعيف البته ضربت جبران ناپذيری بر پيکر اقتصاد
خانواده اش است. حينی که قضيه به عزيز رسيد فورأ هر دو دهقان را آشتی انداخته و آنها را در آغوش کشيده گفت
:"همين حالا گاو های آنها را دوباره از قاسم برايشان می گيرد." شهيد عزيز، قاسم را طلبيده گاو ها را که بعنوان
جريمه گرفته بود به صاحبان اش مسترد کرده قاسم را مورد ملامت قرار داد. ده ها نوع قضيه ازاين گونه را عزيز
روزمره به نفع مردم حل می کرد.
ما بعد ازيکی دو روز به سفر خود ادامه داده به قلمرو مير، کاکای کلان عزيز رسيديم. دهقانان مير از آمدن عزيز
اطلاع داشته و بی صبرانه در انتظار او بودند. عزيز و دهقانان می کوشيدند در غياب مير باهم ببينند. زيرا مير
تحمل فکر و انديشۀ عزيز را اصلأ نداشته و هرنوع تبارز آنرا با سلاح پاسخ می داد. روز اول پسر کلان مير به نام
علی ياور ما را مهمان کرد و به غرض تهديد، در گام اول انواع سلاح های ثقيله و خفيفه را که داشت به محضر
چشمان ما قرار داد. آنگاه خلاف ارادۀ ما سه چهار تای آنرا به معرض آزمايش قرار داده و به هر سمت فير کرد. او
در واقع می خواست امکانات، قدرت و صلاحيت اش را به نمايش بگذارد. عزيز مثل هميشه لبخند زده گفت: "علی
ياورخان سلاح تو چندان ارزشی ندارد، زيرا از آن تا حال هيچ مرمی بجانب مير و ملک و ارباب ظالمی فير نشده
است." عزيز من و عبدالله را طبق برنامۀ از قبل طرح شده بخانۀ پسر کلان مير گذاشت و خود به بهانۀ اينکه در
قلمرو پدر کارمهمی برای اجراء دارد، مرخص گرديده و در گوشه ای مخفيانه با دهقانان مير ديدار کرد. وی قصه
های غم انگيز زيادی از استبداد مير که در حق دهقانان صورت گرفته بود با خود آورد که من يکی دو مورد آنرا
بگونۀ مشت نمونه ای خروار تذکر می دهم:
چنانکه در دهۀ ١٣٥٠ معمول شده بود که تعداد زيادی از هم ميهنان ما برای پيدا کردن کار به ايران می رفتند. اتفاقأ
جوانی بنام غلام سخی از دهقانان مير هم اين تصميم را مخفيانه گرفته بود، چه دهقانان حق نداشتند بدون اجازه
ارباب منطقه را ترک نمايند. بنابر آن غلام سخی هم نمی توانست علنی تصميم اش را عملی نمايد. غلام سخی که
زمانی غلۀ مير را به فرمان وی با چند تن ديگر به کابل انتقال داده بود، کابل را ديده، چشمش باز شده و تصوير
بزرگتری از زندگی در ذهنش شکل گرفته بود. بدان لحاظ قبل از آنکه با نامزدش عروسی کند می خواست سری به
ايران زند و مشتی پول فراهم آورده دوباره برگردد. از تصادف بد اين تصميم غلام سخی بگوش پسر بزرگ مير
رسيد. پسر بزرگ مير غلام سخی مظلوم را در محضر ساير دهقانان چوبکاری نموده او را به شش ماه قلبه کردن
عوض گاو محکوم کرد و نامزدش را برای خود برده بود.
زن دهقان ديگری را پسر مير به خاطر آنکه بدون اجازۀ او شلغم کاشته بود به يکسال گليم بافی بيگار جريمه کرده
بود. آن زن که وضع حمل داشت در وقت شستن پشم به دريا افتيده و طفلش سقط شده، خودش مريض و حالش خراب
بود. ولی با آنهم پسر مير دست از سر او بر نمی داشت. پسران مير اغلبأ دهقانانی را وظيفه می داد تا از قريه های
ديگر زن اين يا آن رعيت را گريختانده و برای وی بياورند.
چون عزيز برگشت ده ها درد دل دهقانان را با خود آورد، آنگاه پسر بزرگ مير که ما به شمول عزيز مهمانش بوديم
به خاطر ادای احترام در پهلوی عزيز نشست تا حال و احوال او را جويا شود. زور عزيز به هيچ وجه با پسران مير
برابر نبود، بنابرآن در همچو موارد عزيز تدبيری عالمانه می انديشيد. عزيز پسر مير را خطاب کرده جميع درد ها
را به او گفت و آنگاه او را متوجه استبداد وحشيانه اش کرده همه مظلومان را از قيد و بند او رها ساخت. قرار قصه
های دهقانان پسر بزرگ مير بنام علی ياور دهقانان را بعنوان جزاء، لت و کوب می کرد. باری که بر حسب اتفاق
قاسم برادر کلان عزيز هم به ديدن فرزندان مير آمده بود، چون پسر کلان مير از زدن يکی از دهقانان مظلوم خسته
شده و عرق از سر و رويش سر کرده بود، آنگاه چوب ها را به قاسم داده و به او گفته بود: "بزن بچه کاکا که حال
نوبت توست." قاسم هم چنان زده بود که دهقان جوانی در زير چوب زدن مرده بود.
عزيز دهقانان را به آينده و انقلاب اميدوار ساخته و می گفت: "ديری نمی پايد که بساط ظلم و استبداد جمع گرديده،
دهقانان آزاد و زمين مال دهقان گردد." به اين ترتيب شهيد عزيز از دهی به ده دگر می رفت و از قريه ای به قريه
ديگر می شتافت و به فرياد و شکايت های دهقانان گوش می داد. سفر ما در مناطق دور دست غرجستان ده روز را
در بر گرفت. آنگاه فشار ملاکين بالای ما و به خصوص بالای عزيز افزايش يافت. وی ناچار شد ما را به معيت يک
راهنما به ولسوالی لعل بفرستد. خودش دنبال کار خود روانۀ قريه های ديگر گرديد که همه انتظار او را می کشيدند.
کارعزيز دربين دهقانان چنان پرثمر بود که درهمان مناطق دور افتاده جر و بحثهای سياسی عميقی در رابطه با
انقلاب صورت می گرفت، در حاليکه پيشرفت کار او تا اين حد به نظر ما محال می رسيد. اعتماد صميمانۀ دهقانان
نسبت به عزيز آنقدر زياد بود که آنها حل اکثر مناقشه های خود را به آمدن وی موکول کرده و تا رسيدن رخصتی
های تابستانی عزيز که آنرا به صورت دقيق می دانستند، روز شماری می کردند.
در وصف پيکار برادران هزاره شعر زيبايی به زبان « زمانی » يک همسنگر پشتون شهيد عزيز زنده ياد محمد هاشم
آنرا به دری ترجمه کرده که من سطوری از آنرا درينجا « رهبر » پشتو سروده که همسنگر تاجکش شهيد عبدالقيوم
می آورم:
"در دره های زندگی بخش و قلۀ سر به فلک کشيدۀ لعل و سرجنگل در آغوش پر مهر مادر ميهن و در ميان جنگل
انبوه، نسيم روحبخش آزادی ميوزيد و مانند خنجری در سينۀ نابکار دشمن فرو می رفت و رخش شتابان انقلاب ناهيد
آزادی را بر آسمان بلند ميکرد. ترانه های انقلاب سرکش و نسيم دلکش آزادی در اشعۀ زرين خورشيد جانبازی
مترنم بود و رخش شتابان انقلاب ناهيد آزادی را بر آسمان بلند ميکرد".
عزيز در سنگر انقلاب
ی ادبيات پوهنتون کابل گرديد. او نظر به علاقۀ وافری که به تاريخ عزيز بعد از فراغت از ليسۀ غازی شامل پوهن
داشت رشتۀ تاريخ و جغرافيه را برگزيد. عزيز از جملۀ شاگردان برجسته به حساب می آمد و در ادبيات دری
توانايی عجيبی داشت. دوران تحصيل عزيز مصادف با اوج مبارزات محصلی در پوهنتون کابل است. او در اين
مبارزات سهم خود را در افشای توطئه های دولت برضد محصلان به گونۀ عالی ايفا کرد. در آن دوران که جريان
شعله جاويد در حال انشعاب بود، عزيز کوشش بعمل آورد تا از آن جلوگيری نمايد. ولی پروسۀ انشعاب چنان پيش
رفته بود که داشت تکميل می شد و ديگر امکان جلوگيری از آن وجود نداشت. عزيز با گرفتن موضع قاطع در مقابل
"سازمان جوانان مترقی" مبنی بر تشکيل غير اصولی آن به مبارزه برخاسته و درپی ايجاد تشکيلات منظم و مؤثر
برآمد. عزيز به خاطر ايجاد حلقۀ اساسی پوهنتون در کنار ساير رفقای پيشگام فعاليت هايی را به راه انداخته و در
پی آن شد تا افراد پراگنده را در داخل حلقات منظم گرد آورد.عزيز به ايجاد تشکيلات بی نهايت بها می داد و مجموع
کار انقلابی را در رابطه با آن می ديد. عطش عزيز نسبت به تشکيلات موجب آن گرديد که طرحش را با شهيد مجيد
کلکانی در ميان بگذارد. عزيز بعد از اولين ديدارش با شهيد مجيد شور و شعف و اميدواری چندين برابری يافت و
در بازگشت بلافاصله در صدد آن برآمد که مانند شهيد مجيد به کار های عملی انقلاب بپردازد. همان بود که عزيز
بعد از آن برای ايجاد پايگاه های مخفی تأکيد کرده، بالای پنهانکاری و تدارک محلات مخفی برای جلسات و نشرات
پرداخت و فن مبارزه با پوليس مخفی و شيوه های مبارزاتی چريک شهری را تعميم بخشيد. وی جهت مبارزۀ فعالانه
با پوليس فيصله بعمل آورد که عده ای از رفقا به سپورت های رزمی از قبيل بوکس، جودو، تکواندو وغيره
بپردازند. عزيز با برادرش کريم و چند تن ديگر به کورس های مربوط اين ورزش ها گماشته شدند. جهت تأمين
مخارج نشراتی عزيز در پی آن برآمد تا منابع دولتی را به نفع انقلاب مصادره نمايد. عزيز بسرعت زمينۀ فعال شدن
نشرات را مهيا نموده و کار تبليغاتی را رونق بخشيد. کار تشکيلاتی و کارنشراتی که تا حدود زيادی محصول فعاليت
های عزيز بود بالترتيب رونق گرفت و با بسط حلقات و روابط درونی نموی آن تحقق يافت.
عزيز بعد از پايان تحصيلات در مکتب شاه دوشمشيره معلم شد. او فضای مکتب را آگنده از اميدواری به انقلاب
ساخته تعداد زيادی از متعلمين و معلمين را در حلقات سياسی تنظيم کرد. ساحۀ کار عزيز از داخل مکتب توسط
معلمين به نواحی بود و باش آنها و روابط محلی شان وسعت پيدا کرده بود.
شهيد عزيز طغيان سخنور خوب، اهل ادب و نويسندۀ چيره دستی بود که آثار ذيل را برشتۀ تحرير در آورده است:
،« آئين نامۀ تشکيلاتی » ،« عليه لومپنيزم » ،« عليه دستور گرايی » ،« در بارۀ مسئلۀ پشتونستان » ،« تاريخ هزاره »
و چندين جزوه های ديگر که همه « طرحی پيرامون وحدت » ،« اپورتونيزم وانحطاط » ،« دستور زبان دری »
راهنمای خوبی در امر مبارزه اند.
عزيز تحت پيگرد ضد انقلاب
با اهميت کار عزيز برای انقلاب احساس خطر ضد انقلاب نيز هر روز بيشتر می شد. عزيز در دوران مکتب و
پوهنتون بارها مورد اخطار، تعقيب و پيگرد دولت قرار گرفته بود. دولت دام های متعددی را برای به چنگ آوردن
عزيز چيده و فتنه های زيادی بر انگيخت. ولی وی از همه دام ها جان به سلامت برده دام های دولت را با تدابير
عالمانۀ خود خنثی و مسخره می کرد. درسال ١٣٥٠ وقتی پوليس برای گرفتن عزيز آمده و از خود او راجع به
عزيز هزاره جات رفته » : عزيز پرسيده بود، عزيز که لباسی عين يک جوالی به تن داشت، برای پوليس گفته بود که
بار ديگر وقتی پوليس به قصد پاليدن خانه آمده بود، عزيز مجموع کتاب ها و نوشته هايش را در خريطه های «. است
پلاستيکی جاسازی و با سنگی بسته کرده در چاه حويلی انداخته بود. تلاشی کننده ها چيزی نيافتند و عزيز بعد از
چندی بخانه برگشت. روزی من به ديدن او رفته بودم. تابستان بود، عزيز در گرمی تابستان بخاری چوبی روشن
کرده و نوشته هايی را که از چاه بيرون آورده بود خشک می کرد. عزيز چندين بار از توطئه های پليس جان به
سلامت برده بارها به زندگی مخفی رفته و بعد از رفع خطر دوباره علنی می شد. در دوران حکومت داوود پيگرد
دولت نسبت به عزيز افزايش بيشتر يافت. بعد از کودتای هفت ثور، زندگی علنی ازعزيز برای هميشه گرفته شد.
خلقيها و پرچمی ها بی مقدار که اهميت کار عزيز را می دانستند در پی دستگيری او بودند. وی هميشه محل کار و
بود و باش خود را عوض ميکرد. دولت از آغاز کودتای ثور حتی برای يک روز هم تعقيب عزيز را از ياد نبرد.
عزيز ضمن زندگی مخفی بر شدت کار خود افزود و لحظه ای هم آرام نمی نشست. بخاطر عزيز خانه های زيادی
از دوستان، اقارب و خويشاوندان اش بازجويی گرديد ولی عزيز را نمی يافتند. عزيز چون ماهيی بود که در
اقيانوسی از روابط توده ای اش با دوستان و رفقای خود زندگی می کرد. عزيز حتی دوستان ديگری را که با خطر
مواجه می شدند در مساعد ساختن شرايط زندگی مخفی مساعدت می کرد و تأمين زندگی آنها را نيز بدوش می
گرفت. عزيز درين زمينه با شهيد مجيد رابطۀ مستقيم داشت. بياد دارم که وقتی در سال ١٣۵٧ فشار پيگرد بالای
عزيز به نهايت خود رسيد، پيشنهاد شد که وی بايد برای نجات خود به پاکستان برود. اين پيشنهاد انگار زهری بود
که درحلق عزيز فرو می ريخت. اما عزيز با لبخند هميشگی اش پاسخ داد که هر کسی که درين مقطع تاريخ کشورما
به خاطری که تحت تعقيب قرار دارد وطن را ترک کند در واقع به انقلاب پشت می کند. اکنون که توده ها به پا
خاسته اند، ما وظيفۀ همراهی آنها را داريم نه اينکه ازين وظيفۀ خطير گريز کنيم. عزيز نظر به ايمانی که به انقلاب
داشت حتی حاضر نشد از کابل برآيد. او با کار و پيکار خستگی ناپذير شب و روز درين راستا تلاش می کرد. عزيز
قرار های بازديدش را در جاهای عجيب و حتی گاهی خطرناک می گذاشت. دو وعده را با من در بين خانۀ دوستی
روسها در دهمزنگ کابل گذاشته بود، درست جايی که مرکز تجمع خلقی ها و پرچمی ها بود. وعدۀ سومی را در بين
سينما گذاشته و بسا وقت ها وعده هايش را در حمام، رستورانت و حتی در کله پزی می گذاشت. او به اين ترتيب
بيشتر از يکسال را در حاليکه سخت زير تعقيب بود بکارش ادامه داد. در اوج ترور خلقيها در شام يکی از روزها،
سه نفر از دوستان با بايسکل در گوشه ای از دهکده در خانۀ ما آمده و از شدت پيگرد دشمن حکايت می کردند. يکی
ازين دوستان شهيد عبدالله عازم، ديگرش شهيد عزيز وسومی آغا صاحب بود. خانۀ دهقانی ما در حومۀ شهر جای
امنی برای دوستان بود.
شهيد عبدالله اندکی نا راحت به نظر ميرسيد ولی آغا صاحب و شهيد عزيز بسيار عادی به نوشتن و خواندن ادامه می
دادند. شهيدعزيز لبخند هميشگی اش به لبانش نقش بسته بود و با سرعت بکار هايش می رسيد. مدتی را که آنجا
بودند عزيز کوچکترين نا راحتی نداشته و لحظه ای از کار نمی ماند، انگار پيروزی انقلاب در چشمرس او قرار
داشت. اين درست در حالی بود که قرار اظهارات سازمان ضبط احوالات دولت "کام" بيشتر از چهار صد نفر سگ
زنجيری روس عزيز را می پاليدند.
آخرين باری که من ديداری ازعزيز تازه کردم در شانزدهم جوزای سال ١٣۵٨ بود. درست دو ساعت قبل از اينکه
من جهت امری به خارج پرواز کنم، عزيز با بايسکل و لنگی پشدی اش در لباس دهقانی به قريۀ ما آمده با من خدا
حافظی کرد. آنگاه برای انقلاب و برای من مؤفقيت آرزو نموده بعد از بغل کشی به سرعت برگشت.
عزيز در سنگر سازمان آزاديبخش مردم افغانستان
چنانکه ذکرشد، کار تشکيلاتی برای عزيز نهايت اهميت داشت. او ايجاد يک سازمان انقلابی را ضامن پيروزی
انقلاب دانسته، پيوسته در راه تشکيل سازمان انقلابی تلاش ميکرد. بعد ازکودتای هفت ثور اهميت اين ضرورت
بمراتب بالا تر رفت. عزيز بادرک اين ضرورت نظرات رفقای خويش را در رابطه با وحدت جنبش چپ طی يک
جمع بندی نموده در پروسه وحدت طلبانه جنبش چپ با تمام قوا واز صميم قلب حصه « طرحی پيرامون وحدت » اثر
سازمان آزاديبخش » ، گرفت. ماحصل اين تلاش پيگير که در مقطع خودش بزرگترين دستآورد به شمار می رفت
بود که در سرطان ١٣٥٨ ، زير رهبری مستقيم بزرگ مرد تاريخ معاصر افغانستان زنده ياد شهيد « مردم افغانستان
مجيد کلکانی وشرکت جم غفيری از احاد جنبش چپ بنيان گذاشته شد. با ايجاد "ساما" يکی از بزرگترين آرزوهای
شهيد عزيز بر آورده شد. او بعد از تأسيس "ساما" از فعال ترين کادر های آن بشمار می رفت. وی به علاوۀ اينکه به
کارمنظم تشکيلاتی پرداخته، شب و روز به مسئوليت های بيشمارش تحت شرايط مشکل زندگی مخفی می رسيد،
رسالۀ "عليه دستورگرايی" را نيز نوشت که در زمينۀ سبک کار تشکيلاتی راهنمای خوبی برای همه فعالين و
صفوف سازمان بود.
تازه دو سه ماه از برآورده شدن يکی از آرزوهای بزرگ و انقلابی عزيز طغيان يعنی ايجاد "ساما" می گذشت، که
در روز جمعه ای خونين ٢٣ سنبله سال ١٣۵٨ شهر کابل شاهد نبرد شکوهمند و مرگ قهرمانانه ای يکی از بهترين
رادمردان اين ديار گرديد. آنروز زندگانی جوانی را درپای مرگ، علم را در پای جهل و نور را در بارگاه ظلمت
قربانی نمودند. آن روز شعلۀ سوزان آتشکدۀ محبت ميهن را در ردای سياه تزوير پيچيده خاموش نمودند. در آنروز
جوان تنومندی با لبخند اميد آفرين هميشگی اش سوار بايسکل کهنه ای حامل نشرات انقلاب بود و از دهمزنگ
بطرف مرکز شهر می رفت. سگهای هار "خلقی" که به اثر در افتادن پيره سگ کودن "تره کی" و شاگرد وفادارش
برسر تصاحب قلادۀ روسی درگوشه و کنار شهر به حالت آماده باش بسر می بردند. يکی از آن مزدوران، جوان
بايسکل سوار را شناخته و به او امر توقف داد. اين فرزند رزمندۀ مردم که می دانست با دشمن تنها با زبان گلوله
ميتوان حرف زد، سلاح اش را بيرون کشيده با فير چند گلوله به زندگی ننگين دو خاين مزدور خاتمه داد و همچنان راهش را در پيش گرفت. مزدوران ديگر به تعقيب او پرداختند و بعد از آنکه لاشه های کثيف سه تن ديگر آنان نيز
نقش زمين شد، چريک قهرمان زير رگبار گلوله های جلادان در قسمت پل آرتل به شهادت رسيد و همان روز آوازۀ
حماسه اش در سرتاسر شهر پيچيد.
شهيد عزيزطغيان فدايی مردم بود که همۀ عمرش را با شرافت زيست و هستی اش را پاکبازانه نثار آرمان والای
نجات توده های تحت ستم کرد. عزيز طغيان تجسم زنده ای از روحيۀ خدمت به مردم، عشق به آزادی و پيکار
خستگی نا پذير در راه آزادی ميهن و تأمين وحدت ملی بود. چهرۀ بشاش و نيروی سرشار جوانيش و روحيۀ مقاوم
او در دشوار ترين لحظه های مبارزه همرزمانش را الهام می بخشيد و ايمان به پيروزی نهايی بر دشمنان مردم را
در آنها تقويت می کرد.
بر ماست که در راهی که با خون عزيزان ما قرمز شده است به پيش رويم و درفش مبارزه ای را که به قيمت خون
انسان هايی به بزرگی شهيد مجيد کلکانی، شهيد قيوم رهبر، شهيد عزيز و ديگر شهدای قهرمان کشور در اهتزاز
است برافراشته نگهداريم و نوری را که آنها در ظلمتکده استبداد و استثمار تاباندند روشن نگهداريم.
نوشته شده توسط عصمت الله کوهسار در بیستم اردیبهشت 1389 ساعت 11:33 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بحران فرهنگ و تمدن در افغانستان
بحران چیست؟
بحران عبارت از وقایعی است كه درانجام امورجاری بصورت دفعی اخلال ایجاد می كند و برطرف كردن آن نیازمند اقدامات اساسی و فوق العاده است و یا تغـییرعظیمی اسـت كه یكبــاره در یك وضعـیت صـورت می پذیرد. افغانستان در پهلوی بحران های دیگر، با بحران فرهنگ و تمدن مواجه است که روز به روز نگرانی ها را بیشتر میسازد.
افغانستان کشوریست دارای تاریخ فرهنگی و تمدنی پنج هزار ساله و به باور بیشتر از کارشناسان فرهنگی و شرق شناسان، این کشور به عنوان چهار راه تلاقی فرهنگ ها و تمدن های بزرگ بشری محسوب میگردد و تمدن های چون فرهنگ و تمدن اسلامی، باختری، اوستایی، یونانی، بودایی و غیره در سیر فرهنگی این سرزمین رسوخ داشته است. افغانستان پرورش دهنده آثار تاریخی تمدن های مختلف چون بزرگترین معبد زرتشتیان در دورۀ اوستایی و بزرگترین پیکرۀ بودا در عصر بودایی ها بوده و گهواره بزرگترین شخصیت های علمی و عرفانی چون بوعلی سینای بلخی، جلال الدین محمد بلخی، ناصر خسرو بلخی، سنایی غزنوی و شخصیت های دیگری که خدمات ارزنده علمی و معنوی را به جهان عرضه نموده اند است. این سرزمین بعد از اوایل قرن ۱۹ دستخوش حوادث ویرانگر و استعمارگرانه گردید که زمینه رشد و توسعه فرهنگی را کم ساخته و بلاخره جنگ های مخرب سه دهه اخیر و مهاجرت ها، افغانستان را که چون الگوی از پرورش و تنوع تمدن و فرهنگ های بزرگ بحساب میرفت با مصیبت بزرگ بنام بحران فرهنگ و تمدن دست و گریبان ساخت.
در جریان دو دهه اخیر افغانستان شاهد بوجود آمدن حکومت های مختلف با مفکوره های گوناگون دینی، فرهنگی و عقیدتی بود که تاثیرات ویرانگر بر روحیه و افکار افغانها بخصوص نسل جوان داشت. این تحولات مردم را دامنگیر مشکلات دیگری ساخت که به تدریج کلمه فرهنگ و تمدن به یک واژه فراموش شده در اذهان مبدل گردید.
جای رشد و توسعه فرهنگی را بیم مردن از گرسنگی و نجات از ظلم و بیچاره گی گرفت، جای بو علی سینای بلخی و ناصر خسرو بلخی را ملا عمر، اسامه و دیگر عناصر ویرانگر گرفت و در یک کلمه خلص، افغانستان را بی همه چیز ساختند. دیگر این سرزمین مهد پیدایش فرهنگ، تمدن و قهرمانان نبود. افغانها با پشت سر گذشتاندن حکومت بنیادگرایانه طالبان وارد حکومت دموکراسی و آزادمنش کرزی گردیدند که در حقیقت رهگشای باب فساد اخلاقی، بحران هویت، بحران فرهنگ و هزاران مشکلات دیگر برای افغانها و بخصوص نسل جوان بود.
وای بر حال چنین ملت بی همه چیز، دیگر جامعه ما مثل هر جامعه دیگری و زمان ما مانند هر زمان دیگری قالب ریزی شده نیست، افکار و عقاید قطب بندی شده ای نداریم، افسار فرهنگ در قبضه طوفان هولناک بیگانه پرستان افتید، فرهنگ و تمدن غرب باعث انحطاط فکری مردم شده، هیچ نوع تحرک در کانون حیات، اندیشه، حرکت و آگاهی مردم بوجود نیامد، هیچ معجزه نجات دهنده در افکار و برداشت های مردم بوقوع نه پیوست، بکار بردن کلمات غربی در لسان های خود ما باعث فخر گردید، مردم با برگذاری محافل عروسی و حتی ختم های قرآن بطور تجملی به رقابت ها و خرافات بی اساس روی آوردند و در نهایت میتوان گفت افغانها در یک تنگنا و هرج و مرج فرهنگی گیر افتاده اند که به آسانی فکر ترک کردن آن محال است. یک تعداد افراد که به تمام مسایل بطور سطحی مینگرند به این باورند بخصوص نسل جوان که هر کس ریخت و قیافه غربی داشت و بیشتر از لباس ها و فرهنگ غربی استفاده نماید بیشتر متمدن تر و با فرهنگ تر اند و یا افغانانیکه از غرب و یا کشوز هاییکه موزیم های شان با آثار باستانی و فرهنگی ما مزیین شده است و به آنها میبالند، وقتیکه داخل افغانستان میایند خود را اصیل تر و اشرافی تر نسبت به دیگران میدانند و یک تعدادی دیگری که در داخل زنده گی میکنند هیچ نوع آگاهی از انسان وار زیستن ندارند که نظافت و کثافت شهر دلیل خوبی بر این موضوع است. رسانه های داخلی در ترویج و توسعه فرهنگ اصیل افغانی رول حیاتی داشته میتواند که تا حدی بعضی از برنامه های تلویزیونی در این راستا جد و جهد دارند، لیکن تهاجم گسترده فرهنگ غربی از تلویزیون های داخلی و پخش فیلم های مبتذل غربی که بنیانگذار فرهنگ غرب در افغانستان میباشد نیز مشاهده میگردد، فروش تقریبا آزاد مشروبات الکولی و گسترش مراکز فساد و فحشا روز به روز بیشتر میگردد، چون حالا در افغانستان این چنین تجارت ها مشتریان خوبی دارند. دلیل این همه باختگی های فرهنگی و تهاجم فرهنگ بیگانه، علاقمند بودن مردم به این چنین فرهنگ ها و توجه نکردن مسولان حکومتی در حراست از ارزشهای فرهنگی و تاریخی ما میباشد. امروز افغانستان در مسیر افراط و سقوط در دام تهاجم فرهنگ های بیگانه و غیر اسلامی به حرکت است و مظاهر فساد و ناهنجاری های فرهنگی در افغانستان بخوبی مشاهده میشود.
از سوی دیگر دنیای غرب که هنوز هم خوی و خصلت ضد اسلامی دارد و منافع خود را از طریق استعمار و استثمارگری دنبال می کند، همواره کوشیده تا از طریق به راه انداختن جنگ فکری و فرهنگی، زمینه حضور خویش را در کشورهای اسلامی مساعد و هموار سازد که تاثیرات آن در جامعه امروزی ما مشهود است.
همه و همه به چشم سر میبینیم که فرهنگ و تمدن اصیل خود ما در قهقرا فراموشی سپرده شده و روز به روز افراد جامعه بی مسولیت تر میشوند. بیاید یک بار از خود بپرسیم، که آیا من بحیث یک انسان آگاه در نجات فرهنگ و تمدن خود چی اقدامی مفیدی کرده ام ؟ آیا بر من فرض نیست تا در ترویج فرهنگ و تمدن خود از جان و دل کوشا باشم ؟ باید خاطر نشان ساخت که این بر ماست تا این سرزمین را از بدبختی های دامنگیر نجات دهیم. همه در خواب غفلت فرو رفته و غافل از فرو رفتن ارزش ها دینی و افغانی ما در کام هیولای فرهنگ غرب هستیم. اگر سیر اوضاع فرهنگی کشور بدین منوال باشد، افغانستان و افغان ها در سال های نزدیک به بحران هویت که فعلا در پله های ابتدایی آن قدم گذاشته ایم مواجه خواهیم شد که برای ما سخت ننگین خواهد بود و از افغان بودن خود خواهیم شرمید. واقعا دردناک و شرم آور است که سرزمین جلال الدین محمد بلخی و مهد تمدنهای بزرگ دنیا چنین سرنوشتی داشته باشد و در این راستا دست های خیلی نیرومند در فعالیت اند.
انسانها در برابر هر عمل بد و ناشایسته یک سلسله عوامل بازدارنده که همانا اهداف. ارزش های انسانی و علمی. فامیل وغیره میباشند در وجود شان دارند لیکن بدبختانه هیچ نوع عوامل باز دارنده از فرهنگ های مبتذل . از فهشا و بیگانه پرستی در وجود تعداد کثیر از افراد این جامعه دیده نمی شود و دولت نیزنه تنها طرحی عملی برای مدیریت بحران فرهنگی در دست ندارند بلکه در ترویج فرهنگ غرب و در چند پارچگی اقوام و نیز دست داشته و یک قوم را مسلح کرده بالای علف چر ها و جایداد شخصی قوم دیگری فرستاده دشمنی و کدورت در بین افراد و اقوام را به شکل گسترده دامن میزند.
مدیریت بحران فرهنگی کنونی در افغانستان کاری بسا ساده نیست، به نظر من کاربرد موارد ذیل در ترویج و از سرگیری فرهنگ افغانی مفید واقع خواهد شد.
1. مشخص ساختن نشانه های بحران.
2. ایجاد یك تیم مدیریت بحران برای رویارویی با بحران.
3. عملی کردن روشهای باز دارنده در مقابل هجوم فرهنگی غرب و جلوگیری پخش نشرات عامل بحران.
4. اجرای روشهای سالم سازی و ترویج فرهنگ اصیل خود کشور.
5. مقابله با بحران پس از وقوع آن و محدود كردن دامنه های گسترش آن.
6. تجربهاندوزی از بحرانهای قبلی و بهرهگیری از برنامههای مقابله با بحران.
7. آگاه ساختن اذهان عامه از ارزش های فرهنگی افغانستان.
8. تبلیغ های آگاهانه و روشن فکرانه دینی.
۹. بلند بردن سطح تعلیمی در سراسر کشور.
امروزه عمده ترین نقاط ضعف مدیریت بحران، عدم هماهنگی و همکاری سازمانهای دولتی، کمبود ضوابط و مقررات و محدودیت منابع مالی در افغانستان میباشد، و دولت به مثابه یک نهاد ترویج دهنده فرهنگ فعالیت های بنیادی و اساسی ندارد، پس این بر ماست تا اصالت انسانی خود را فراموش نکرده و مجری فرهنگ خود باشیم و در حقیقت این بزرگترین جهاد است.
نوشته شده توسط عصمت الله کوهسار در شانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 3:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

این وبلاگ در برگیرنده مطالب سیاسی، اجتماعی و فلسفی میباشد.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY